السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
119
سيره معصومان ( فارسي )
فرزند عبد المطلبم ! سپس بنى مخزوم جامه و سلاح جنگى ابو جهل را به حرملة بن عمرو پوشاندند و باز على به نبرد او شتافت و وى را كشت . پس از كشته شدن حرمله ، خواستند سلاح و جامهء ابو جهل را به تن خالد بن اعلى بپوشانند كه او از اين كار سرباززد . معاذ بن عمرو بن جموح گفت به ابو جهل يورش بردم و ضربتى بر او زدم كه پايش را از ساق جدا كردم . چنان شد كه او را به دانههايى همانند كردم كه از زير سنگ آسيا بيرون مىجهد . عكرمه ، پسر او هم ضربتى بر شانهء من نواخت كه دستم از شانه جدا شد و فقط به پوستش باقى ماند . آن دستم را كه از پشت سرم آويخته بود به دنبال خويش مىكشيدم . ولى چون باعث آزارم مىشد پايم را روى آن گذاشتم و آن را كندم . رسول خدا ( ص ) فرمان داد ابو جهل را پيدا كنيم . ابن مسعود گويد : او را نيمه جان يافتم . پايم را روى گردنش نهادم گفتم : سپاس خدا را كه خوارت كرد . ابو جهل گفت : خداوند غلام كنيززاده را خوار كرد . اى چوپانك گوسفندان بر جايگاهى سخت بلند برآمدهاى ! آنگاه پرسيد : پايان كار از آن كيست ؟ گفتم : از آن خدا و پيغمبرش . ابن مسعود گفت : كلاهخود ابو جهل از پشت سرش آويزان بود . گفتم : من كشندهء تو هستم . گفت : تو نخستين غلامى نيستى كه اربابش را مىكشد . و گرانترين چيزى كه امروز ديدار كردم همين است كه تو مرا مىكشى ! آيا نمىشد مردى از همپيمانان ( احلاف ) يا پاكان ( مطيبين ) مرا بكشد ؟ ! پس عبد اللّه ضربتى بر او زد كه سرش رو به رويش افتاد . سپس او را برهنه كرد و سلاحش را برداشت و آن را رو به روى رسول خدا ( ص ) نهاد و گفت : پيامبر خدا ! تو را مژده باد به كشته شدن دشمن خدا ابو جهل ! پيغمبر ( ص ) با شنيدن اين خبر فرمود : اين امر براى من از شتران سرخ موى بهتر است . پيامبر ( ص ) فرمود : خدايا ! مرا از شرّ نوفل بن عدويه ، همان نوفل بن خويلد از بنى اسد بن عبد العزى ، آسوده فرما ! جبار بن صخر او را به اسارت گرفت و على را ديد كه به سوى او مىآيد نوفل از جبار پرسيد : اين كيست ؟ به لات و عزى سوگند مىبينم كه اين مرد قصد جان مرا دارد ! جبار به او پاسخ داد : او على بن ابى طالب است . على بر او هجوم برد و ضربتى بر او نواخت ولى شمشيرش در سپر چرمى نوفل بازماند ، آن را بيرون آورد و به ساقهاى نوفل ضربتى زد و آنها را قطع كرد . سپس بر او حمله برد و او را كشت . رسول خدا ( ص ) پرسيد : چه كسى از حال و روز نوفل بن خويلد آگاه است ؟ على پاسخ داد : من او را كشتم . رسول خدا ( ص ) تكبير سر داد و گفت : سپاس خداوندى را كه خواستهء مرا دربارهء نوفل اجابت كرد . محمد بن اسحاق روايت كرده است كه على بن ابى طالب ، طعيمة بن عدى را به نيزه از پا درآورد و گفت : به خدا سوگند پس از اين روز هرگز كسى در راه خدا با ما به مخاصمت برنخواهد خاست . . . پيامبر ( ص ) مشتى ريگ برداشت و به سمت مشركان پرتاب كرد و فرمود : زشت باد روىها ، خداوندا ! دلهاشان را مرعوب فرماى و گامهايشان را بلرزان . مشركان تار و مار شدند و گريختند . مسلمانان به تعقيب آنها پرداخته يا به قتلشان رساندند و يا به